هیچواره
صفحات وبلاگ
 
نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٥/٤/۱٢

بروزم در تلگرام

 

rezabagherifard@

 
نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٥/۱/٧

با این همه تنهایی و دلتنگی

که در شعرهایمان کاشته ایم

باران چه خواهد کرد؟

بهار چه خواهد آورد؟

نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٤/٧/٤

چراغ اتاق را روشن می کنم

جای خالی ات دیده می شود

خاموش می کنم

اما این بار

جای خالی ات

روشن تر از قبل دیده می شود

 

***

 

حال که می روی

صبر کن

بگذار با هم

از من دور شویم...

 

****

 

انگشتهایم درد گرفته اند

ملافه ای کاغذ بیاورید

وقت تولد دوباره ی او

                        از من است

 

***

 

هیچ کس هم نداند

من که خوب می دانم

صبح نمی آید

مگر اینکه تو با روسری ات

گرهی کور

به شب گیسوهایت زده باشی

 

***

دروغگوترین احساس من

 دوست داشتن توست

هر روز فریاد می زند :

بیشتر از امروز نمی توان تو را دوست داشت

فردا که می آید

باز همین دروغ را تکرار می کند

نمی دانم چرا

این دروغ

       راست ترین حرف اوست...؟

 

 

...
نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٤/٤/۳۱

نمی آیی

شاید نمی دانی

چه قدر به دست های من می آیی...!

...
نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٤/٤/۳۱

جغرافیا دروغ است

راه بهانه است

سرنوشت ، شعری با دست خط بد من است

دستم را که روی دلم می گذارم

                      دنیای دیگر هم که باشی

                                        حست می کنم

...
نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٤/٤/۳۱

خورشید

دم غروب ، دست تکان می دهد

می دانم که این خیال است

و الا خورشید هشت دقیقه ی قبل رفته است

درست مثل تو

که می آیی و دستت را به من می دهی

اما انگار ...قرن هاست که رفته ای

...
نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٤/٤/۳۱

این شعر

پیر شده است

کاری که ندارد

سر هر سطر می نشیند

تا یادت بیاید

به خودکار تکیه دهد

و پشت سایه ات

چند قدمی راه بیاید...

نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٤/٤/۳۱

تو را مکتوب آفریدم

و خود را به این رسالت برگزیدم

که به تو ایمان داشته باشم

آری من تنها خدایی هستم

که  به بنده ی خویش ایمان آورده است...

نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٤/۱/٢٥

انتظاری که از آشنایی مان زاده شد
و سالها پشت اندیشه انباشته می شد
سرانجام به سر آمد
آمدی
خدا را از نو آفریدم
زندگی و امید را
من و خود را از نو آفریدی
تو راست می گفتی:
اندیشه ها فقط زمان را جه به جا می کنند
اتفاق ها ، اتفاق می افتند

بند بند انگشت هامان شعر بود
که در سطر سطر دستهامان
سکوت سالها را می شکست
و حالا
از تلاقی آرزوهای دیروز و خاطره های فردا
شروع شدیم
مقصد پایان نبود
ما پایان را به آغاز رساندیم

"آمدی" آینه ی "آمدم" بود
قرارمان رسیدن ...
و اینجا زمزمه ای است
که هر دم مبعوث می شود :

دوست داشتن از زمین به آسمان وحی می شود...

نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٤/۱/٢٤

تیری که به سنگر خورد
سینه ی کیسه ای را شکافت
از خاکش مردی بیدار شد
او سالها پیش در راه وطن
                                 کشته شده بود
و حالا قرنها بعد
دوست داشتن از مرز مرگ رد شده بود
از مرز زمان...

مطالب قدیمی تر »
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :