هیچواره
صفحات وبلاگ
نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩۱/۸/۳٠

یک  "غزل ترانه"  مشترک با بانوی ترانه :سرکارخانم  صدیقه میری



از خدا می خوام که هرگز قصه مون تموم نشه

لای اون , دلـم داره  عـشـق تـو رو بـو میـکشه

 

تو همون ماه قشنگی که زیر پنجه ی  شب

لالایـی نـرم چـشـات  واسـه مـن آرامـشـه

 

از کدوم  رویا رسـیـدی  روی  مرز بودنم

که لبای خشک شب به رنگ سرخ خواهشه

 

از یه  فردای  خیالی  اومدی  که  بی صدا

قـلب  نـیمه  جـون  این  ثانـیه ها  در  تپشه

 

لمس دستات می نویسه قصه های چشمی که

قـابـی از خـاطـره هـا  رو دامـن نـگـاهـشـه

 

می کشی خط روی لحظه های بی خوابی من

وقـتی  که  تـنـهایی  و دردامـونم  تو  سازشه

 

پـر کـن از نـفس مـنو آخـه دلـم تـو دسـت تو

بـدجـوری غـرق هـوای  خیـس ایـن نـوازشه

 

سـایه های  من و تو  یکی شـدن انـگاری که

قصه مون هوای بی مرزی رو داره میچشه

 

 

نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩۱/۸/٧

 

 

 من از باران

از این رنگین ترین پایان

و مهری که نشسته یاد دیروزم

صدای پای هر عابر

و این خش خش ترین نبضم

گمان دارم که آبان است

 

از این تکثیر انگشتان سردم

که شعری را کشیده روی دردم

به روح خسته تر از من

که فردا روی دوشم هست

از این رگها

که شور از من نمی نوشد

یقین دارم که آبان است

 

در این لحظه...

صدا از قلب پاییز است

نفسها برگ ریز است

و آغاز منی دیگر

به شمعی دیده می بندد :

که ای آبان!

تو از نو تازه تر باش

من از نو کهنه خواهم شد... .

 

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :