هیچواره
صفحات وبلاگ
نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩۳/۱۱/٢٩

جا مانده ام
درهفتمین هفت سال1 درچین
و ژاپن
با طعم شکلات در خنده های دختران
و یونان
اروس2 دست آمور3 را گرفته است
امروز هیچ هفتی در آسمان تنها بالا نمی رود

جا مانده ام
روی پل قفل ها
نام تو بر آستین
کلید را ... به رود می بخشم
در روم
زن ها پیش از آفتاب می دمند
مردی با خون ، سرمشق تاریخ می نگارد
و در ولز
از درخت حیاط
قاشقی می سازم
با طرح دل، همراهِ بند و رمز آن

شاید جا مانده ام در خواب
در یک روز گذشته
شاید هم
دنیا را خواب دیده ام
آن هم تنها با یک پرچم
با علامت X
و با نمادی از
                 کبوتر
                       قلب
                          و دستمال توری تو

-----------------------------------------------------------
*هفتمین روز از هفتمین ماه سال در چین که مصادف چهاردهم فوریه است
*اروس: خدای عشق در یونان
*آمور: الهه ی عشق در روم باستان
*علامت X: نماد بوسه

نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩۳/۱۱/٢٢

هر روز این تصویر را می کشم:

یک میز ، دو قهوه ، یک صندلی
و اتاقی که در ندارد و یا کلید
نشسته ایم
تو می شماری
تیک می زنی
یک ، دو ، سه...
حواست را پرت می کشم
دفتر یادداشتت را پاک می کنم
تیک ها به هم می ریزند

آن طرف ،  یک دیوار
و این گوشه ، یک کاناپه
پنهان می شوی در آغوشم
نبینمت ، نبینی ام ، نبینندمان

شب می شود
گرسنگی می کشم
بدون غذا
چراغها خاموش ...
دیگر کسی جز من و تو
حق ندارد این تصویر را دنبال کند...




نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩۳/۱۱/۱٩

دلتنگ می شوم

کنار پنجره می روم

مردی غم هایش را در جنگل اره می کند

 

کنار پنجره می روم

پرواز پرنده ای بال می گشاید

                                        به گلوله

شاخه از شرم

قطره قطره سرخ می شود

 

کنار پنجره...

خاطره ی آخرین میوه

عصا به دست می گیرد

و با آخرین بوسه

                از باغ

                   کوچ می کند

 

کنارپنجره...

یک مرد با طنابی

سایه اش را

به درخت می بخشد

باغبانی

دلتنگی های من و پنجره را

                                     آب می دهد

عجیب است

همه دلتنگ می شوند

همه هم

کنار پنجره می روند

 

نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩۳/۱۱/۱٠


تا از این سطرها پایین نرفته ام
از پله ها بالا بیا
نگذار این شعر
           با یک نفر
                 تمام شود

یک قدم یک نقطه
این صفحه
تنها در این صفحه تمام می شوم
در صفحه ی بعد
خاکی از من
بر عکس تو نشسته است

نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩۳/۱۱/۱٠

دختر قالی باف
انگشتش را می برد
خون می دود به فرش
سرخ می شود
             پشم گوسفندان دشت
شاد می شود خریدار
فردا
به قیمت خونش
رگهای تازه ی سفید می خرند
دختر قالی باف ...




نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩۳/۱۱/۱٠

کفشهایم را گم کرده ام
در برفهای ملافه
که آرام بر پشتم خوابیده است
پرنده های بالش را نمی توان آرام کرد
می تکانم
پرهایشان را برمی دارند
و از من به ماندالای چشمهایت پر می کشند
این را از صدای تاریکی می فهمم
از سکوت شکست خورده ی پنجره
و آرامش از توفان برگشته ی شب

صبح است
پرنده ها برگشته اند
نمی گردم
هنوز هم کفشهایم را گم کرده ام


نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :