هیچواره
صفحات وبلاگ
نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٢/۱۱/٢

کارگر زمان

سرگرم شخم زدن دیروز و امروز به هم

تحمل ، از خاک هیچ حادثه ای برنمی خیزد

از درخت تنهائی ات بالا می روی

تعبیر آرزوهایت را در کام شیرین دیگران به نظاره می نشینی

دوباره

پهلو به پهلوی خودت

نا بجا و بیجا

افتاده در دست پندار رهایی

رام و آرام می نشینی

 

چیزی از خط ساحلی درد در گوشهایت متولد می شود

چکه چکه تشنگی دستهایت را فرو می نشانی

آینه چین بر می دارد

به فراموشخانه ات پناه می بری

گوشه ای کنار ذهن

پهلو به پهلوی اندیشه

می شوی مشتی بسته

به مرزی که آغاز و پایان همسایه ی یک خط اند

محیط ، ابعاد تو

هر روز کوچک و کوچکتر می شود

در خود می روی، گم می شوی

مدام صدایت می زنند:

کجایی!؟ نیستی؟! بیا بیرون!

 

گلهای بنفش ،لبخندهای اجاره ای بر لبانت می لنگد

عصای حرف می شکند

بیشتر و بیشتر می لنگی

می گویند از پشت کوه آمده ای

دلگیرِ آفتاب می شوی

کاش او ، از جایی بیاید که تو نیامده ای...

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :