هیچواره
صفحات وبلاگ
نویسنده: رضا باقری فرد - ۱۳٩٢/۱٢/٢٧

با چایی یی به سردی این روزها

پشت میز

روبروی خودم

خسته از بازی با کلمات

حرفها را به سطر می آویزم


پشت به خودم

در دیروز ها قدم می زنم

روزها ،ماهها ، فصل ها...

راه پاییز همیشه طولانی است

می دوم

زمان وارونه چه شیرین است

رفته ها برمی گردند

حتا آنهایی که در این دنیا نیستند

 

دوباره با پدرم

همراه جوی آب و بوی دشت

 شب را تا صبح به دوش می کشیم

در خاک می خوابم

از موم ابرها همه چیز و همه کس می سازم

 در مدرسه

برای صف معلمهای دوران تحصیل

انشا می خوانم

یادش بخیر

اصلن ، یادم بخیر

 

مشق می نویسم

مشقهای عید

تا تمام عید آزاد باشم:

دلخوش باشم به نا تمامی این روزها ،

بازیهاو شادیهایی که به شب هم ناخنک می زد

 

صدایی به داد انگشتانم وپاهایم می رسد:

"حتمن باید تا عید تمامش کنی؟

دیر شد

نمی آیی؟

سال نو  تحویل شد !"

 

 برمی گردم

طعم چایی ام گرم

و با کودکی ام سال را  نو می کنم...

 

 

 

نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :