8

گفت : از یادم گریزانی

گفتم : جز با یادت قدمی برنداشته ام

گفت : خانه ام در خاطراتی نبود که در آن می گشتی

گفتم: آن خانه ی شعر چه بود؟

گفت: خشتی از فاصله بود

گفتم: آن خانه که گرم بود

گفت : هیزمش از تن ما بود

گفتم و گفت...

شب... ، بی حوصله شاعر شد

و من و او را جدا از هم

برای دیگران سرود

برای دیگران نوشت...

/ 4 نظر / 5 بازدید
لیلای...

شب... ، بی حوصله شاعر شد و من و او را جدا از هم برای دیگران سرود برای دیگران نوشت. درود جناب باقری عزیز به کوباری از خاطرات خواندم و این بند پایانی را به پنجرهی شاعری تان نوشتم

فرداد

او ميگفت ؛ من مي گفتم! او دلگير و من دلتنگ! ... و شب ... چه خوب بين ما حرمت مي گذاشت !... سلام رضا عزيز جان بسيار لذت بردم ازين محاوره تو و او ..... ببخش دير رسيدم ؛ مشغله و .... اما خوشحالم كه تونستم شعره زيباي ديگري ازت بخونم و لذت ببرم ... ازين زيبائي بازم دوست دارم بخوانم ؛ پس بگو بنويس ... ارادتمند كمين ...

مهیارسنائی

بیست! از 20 آفرین بر استادعزیزخودم! کیفورشدم از استخوان بندی محکم شعرگفتگویی ات!! سپاسگزارم از خلق واشتراک! موفق باشی[لبخند]

مهیارسنائی

چرا قسمت نظرات رامسدودکرده ای استاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[عصبانی] شعر پایین رامی گویم!!!!!!!!!!!!!!!!! دفعه آخرت باشد ها![عصبانی] نتر...س.شوخی کردم استادم.[لبخند] نکه باشاگردت همیشه مث دوتا دوست رفتارکردی؟ وفرق نذاشتی بین استادی خودت وشاگردبودن من: کمی پر رو شده ام![نیشخند] شعر بلندت را خیلی دوست داشتم.خیلی! خوب گفته بودی.یکدست و روان!! آفرین! و روزت مبارک عزیزدلم. انشاالله همیشه ایام تن درست و شادمانی.[قلب] بروم به وبلاگ بانو لیلای...