شبگرد

به آرامیِ غبار از خویش رد می شود

سیاهی ،از خانه  بیرون می زند

دل و روده ی قفل با کلید به هم پیچیده

درد در کوچه های ذهن قدم بر می دارد.

دهان چشمها بسته

ولی پلکها خسته اند:

 نور را باید بلعید

یک جعبه رنگ ،آدمها را به هم پیوند می دهد:

دروغ!

-آرامش ببخش ناخودآگاه زجر کشیده ام را

 

اینجا استعاره های اتاق در تصادف

چهره ها بین دستهای درمانده،مچاله

شانه ها جمع و دلها  با هم صاف اند

قدم به قدم چراغها بر سرت جیغ می کشند

هرتلاشی برای گم شدن ابدی بیهوده

غصه های هرکس جلوتر از او

و هر عابری ناچار به غوطه خوردن.

در خطوط چروکیده ی دست

نه عاطفه قد می کشد نه عمر

لبها خشکند:

کلمات را سیاه و سنگین می برند

دنبال سر سوزنی معنا

تا این همه را به هم بدوزی

افسوس...

در اقیانوس بی آرام شب ،گم تر از همیشه ای

 

نور از پنجره ها بیرون می تراود

اضطراب در هوا جان می گیرد

سر هر میزی دستها دور از هم

کلمات اند که دست می دهند

و قرمز نام گرمایی است که فنجان را می گدازد

دود صورت نور را می خراشد

و صدای احساس خاطره ها را.

دستهای دلبران توجیه می بافند

در حالیکه ناخن هایشان رنگ از خون تو می گیرند

 

زنگ سر در نوسان

در ، با حنجره ای خشک به خانه هورت می کشد

اینجا هیچ چیز یک ریز نیست

عذابها هم جیره بندی اند

سر به گوش بالش

شاید خواب از مغز استخوان رد شود

و در چینهای صورت بنشیند

تیغه ای از نور پلکها را می برد

و صدای اصابتش را چشمها جرعه جرعه سر می کشند

خستگی به کوچه های سرد و خاموش می رسد

باز هم صدای قدمها

دیوار های خواب را می خراشد

  دوباره غبار ...

جان می گیرد

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
آشنای غریب

جعبه رنگ آدمها را به هم پیوند می دهد( تلخ !!!) استعاره ها در تصادف کلمات را سیاه و سنگین می برند(نا امیدی و به انتهای خط رسیدن) ر اقیانوس بی آرام شب ،گم تر از همیشه ای(از عمق به بیرون جامعه رسیدن ) ناخن هایی که خون از تو رنگ می گیرد(قلبم درد گرفت) دیوار های خواب را می خراشد(صدا نور در محیط شاعر حاشیه نیست بلکه میدان اصلی فریادها ست) سلام شاعر شبگردی هایتان را با تامل بسیار خواندم .عابری که هنوز فلسفه غبار را میفهمد

برف زمستاني

دروغ را كه به جعبه رنگ تشبيه كرديد كه باعث پيوند آدم ها مي شود،برايم جالب بود بقيه اش دوباره بايد بخوانم[گل]