قایق

بلندتر باز کن دست هایت را

فرداها عقب نشسته اند

پارو بزن

این قایق

مدام ما را به گذشته می برد


در دود سبز برگ ها

قطار شوق انگیز جوانی بازگشته است

دست نوازش ماه بر سر شهر

شیر می پاشد به نور

پارو بزن

به رویاهای فراموش شده نزدیک می شویم


روزها پشت سر

تنها ما

از حوزه ی دلسوزی خارج شده ایم

پارو بزن

فراسوی این فاصله و احتیاط

"هرکجا" منتظر ماست


گل لبانت بر صخره های این هوا شکفته

و صورتگر صدایت

بر چهره ی سردرگم این لحظه ها

هیجان بخشیده

پارو بزن

باید این شور و شوق را

به عصری دیگر بریم


تاریکی

تسلیم بوی گل های "مرا همین جا ببوس"

و سوالی که در چشمها پرسه می زند

پارو بزن

در نگاهت غرق می شوم


مه آلود است نفس

حرفی بزن

تردید درد می کشد بین کلمات

پارو بزن

سهمی از یقین ساحل ماست


شب درخبردار اخلاقی است

جمله ی محرمانه ام در افق لبها

لرزلرزان طلوع می کند

و در مخمل تاریکی کنار گوشت

آرام می گیرد

پارو بزن

ایستگاه آشنایی نزدیک است

فرداها عقب تر نشسته اند...

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید