مشق عید

با چایی یی به سردی این روزها

پشت میز

روبروی خودم

خسته از بازی با کلمات

حرفها را به سطر می آویزم


پشت به خودم

در دیروز ها قدم می زنم

روزها ،ماهها ، فصل ها...

راه پاییز همیشه طولانی است

می دوم

زمان وارونه چه شیرین است

رفته ها برمی گردند

حتا آنهایی که در این دنیا نیستند

 

دوباره با پدرم

همراه جوی آب و بوی دشت

 شب را تا صبح به دوش می کشیم

در خاک می خوابم

از موم ابرها همه چیز و همه کس می سازم

 در مدرسه

برای صف معلمهای دوران تحصیل

انشا می خوانم

یادش بخیر

اصلن ، یادم بخیر

 

مشق می نویسم

مشقهای عید

تا تمام عید آزاد باشم:

دلخوش باشم به نا تمامی این روزها ،

بازیهاو شادیهایی که به شب هم ناخنک می زد

 

صدایی به داد انگشتانم وپاهایم می رسد:

"حتمن باید تا عید تمامش کنی؟

دیر شد

نمی آیی؟

سال نو  تحویل شد !"

 

 برمی گردم

طعم چایی ام گرم

و با کودکی ام سال را  نو می کنم...

 

 

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
لیلا رنجبران

دلم میخواهد چشم ببندم برم تا کرسی مادر بزرگ و سرمای استخوان سوز آنروزها بافتنی هایی که مادر تمام زمستان بافته بود . کفش های نوی ورنی که برق میزد و کیف دستی کوچکم که روی دست می اندختم. ... با دلتنگی به شعر تان امدم و با یک دنیا خاطره خوش دارم می روم. راستی کودکی کی تحویل شدکه متوجه نشدیم

برف زمستانی

به گمانم برای بار چهارم است که اینجا را می خوانم و هر بار چیزی در خور واژه هایتان پیدا نمی کنم برای مردی که با کودکی اش سال را نو می کند برای کسی منتظرش هستند تا با سال را تحویل کنند،من چه می توانم بگویم؟ جزا اینکه لحظه هایت بسان همان کودک دوست داشتنی قدیم تحویل به خوبی ها و شادی ها و کودکانه ها شاعر خوب