از من به در

در لذت شاد نوش یک شکست

در قفسی استخوانی

اندوه چکیده می شود

انگار سیزده تویی و همه از تو به در

قیقاج خیابان و آسمان پولادی

نور را در ذهن تنبیه می کند


در این گلوگاه دنیا

فراموش از سفر

آسوده ترین وهم را نم نمک می نوشی

پنجره ها در خواب قیری

لم می دهی به معبر ذهن

عابری زمان را با یک نخ دود می کند

در گریز شهر از خیابان

شب هم دنبال توست


غرق هیچی ،‌هیچ هیچ

صدای هیس روغن داغ و آب

بر سرت فریاد می کشد

تا وقت،

از خواب خویش در دیوار خاک خورده بیدار شود

و خون وهم ات را بمکد


از اعماق شب می آیی

صبح هم صفحه ای تکراری است

بادکنکها فقط بچه ها را به آسمان می برند

چشمهای تیر کشیده

دنبال راهی برای گریز از آسمان است

دستی روی برگردان یقه

خستگی ات را مرتب می کند

لبها را کنار می زنی

 نه...! کسی پشت حرفهایت نیست

کسی پشت آینه هم نیست


گرگ و میش هوا به جان هم افتاده اند

چراغها را می کُشی

و از سیزده خودت بیرون می آیی

حاضر به یراق،

سیگار بازگشت به سرزمین بیگانه ای را می کشی

که همیشه  نامش "من" خواهد بود...

 

 

 

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
آشنای ...

درود شاعر جناب باقری گرامی با حوصله خواندم و غرق درصفحه ی تکراری صبح ماندم چقدر ناگفته دارد این شعر برقرار بمانید