خسته ترین شاعر

یک  واژه ی  گمگشته  در این  حس عجیبم
نــزدیـکـتـرین  قــافـیـه  بـا   درد  غــریـبـم

همـقـافـیه ام   رفـت   به   آغـوش   سفرها
من  مانـدم  و تـنهـایی  شـب هسـت  رقـیـبم

شدشمع که درشعرغزل ازدوسه سرسوخت
حـالا  شده  این  مـجلـس خامـوش  نصـیبـم

ای  بـغــض  امـانـم  بـده  از  درد  بـیـفـتـم
انـگار که  با اشـک  خودم  روی  صـلیـبـم

زجـرم  نـده  با  رفـتـنت  ای  عاشق  پرواز
نـگـذار کـه  بـا  خــاطـره ها  دل  بــفـریـبـم

اما  غـزل  از چـشم  مسافر  همه  می گفت
من  خســته تـرین  شاعـر  این  جـمع ادیـبـم
______________________
به یادت
 " همین"

/ 4 نظر / 18 بازدید
برف زمستانی

شاعر خسته ی مهربان نفسم گرفت از این غم عاشقانه ی درد آلود خستگی ات را می توان تکاند استاد؟ طاقت نداریم واژه هایتان را با این لباس ببینیم!

سمیرا رحمانی

سلاام بزرگوار گرامی چه خرسند میشوم میان خط خطی هایم از هنوز تا هنوز می درخشید شاید همه خسته ایم لا اقل این روزهایی که کلافه میکنند مارا و خود نمیدانیم از جه سنگینیم مواظب دل دریایی تان باشید و شادی شما همان لبخندیست که بی بهانه می آید بر این لبان خسته

لیلای...

خسته ترین شاعر! سلام شاعر غم آشنایی رو ردیف نمودید امید که باران شنبه کمی آرامش برایت آورده باشد

معصومه شیرمحمدی

استاد وقتی شعر هاتون رو میخونم پر می شم از حس نوشتن اما نوشته های من که در مقابل نوشته های شما گردی بیش نیست