حرفهای سایه

کارگر زمان

سرگرم شخم زدن دیروز و امروز به هم

تحمل ، از خاک هیچ حادثه ای برنمی خیزد

از درخت تنهائی ات بالا می روی

تعبیر آرزوهایت را در کام شیرین دیگران به نظاره می نشینی

دوباره

پهلو به پهلوی خودت

نا بجا و بیجا

افتاده در دست پندار رهایی

رام و آرام می نشینی

 

چیزی از خط ساحلی درد در گوشهایت متولد می شود

چکه چکه تشنگی دستهایت را فرو می نشانی

آینه چین بر می دارد

به فراموشخانه ات پناه می بری

گوشه ای کنار ذهن

پهلو به پهلوی اندیشه

می شوی مشتی بسته

به مرزی که آغاز و پایان همسایه ی یک خط اند

محیط ، ابعاد تو

هر روز کوچک و کوچکتر می شود

در خود می روی، گم می شوی

مدام صدایت می زنند:

کجایی!؟ نیستی؟! بیا بیرون!

 

گلهای بنفش ،لبخندهای اجاره ای بر لبانت می لنگد

عصای حرف می شکند

بیشتر و بیشتر می لنگی

می گویند از پشت کوه آمده ای

دلگیرِ آفتاب می شوی

کاش او ، از جایی بیاید که تو نیامده ای...

/ 3 نظر / 14 بازدید
برف زمستانی

چرا بغض کردم با این سروده؟

یک غریبه ی همیشه آشنا...

دلم یک تنهایی دنج می خواهد بگذارید میان فراموشخانه خودم تمام شوم! .... پر از هیچم

برف زمستاني

نه نه اين چه حرفي ست شاعر اين نوشته آنقدر رئال بود كه مرا ترساند آنقدر ملموس بود كه به مستندي مي مانست از تمام زندگي و شما چون خدايي يك زندگي را به روايت كشيديد بدون هيچ فريب قشنگي جسم و روح تان قرين آرامش و رضايت دوست شاعرم روح بزرگ تان را خرده مگيريد،مگر مي شود دريا باشي و هميشه به سكون شعر بگويي شما دريايي و آشفتگي و طغيان نيز در مسيرتان اما روزهاي ارام و درخشان نيز در راهند مهرباني اتان را پاياني نيست مي دانستيد؟ و حقيقت گويي اتان در اين دنياي دروغ آدم را مي ترساند كه نكند گزندي بر شما سايه افكند!