12

شعری بگو

می خواهم دفترم را باز کنم

چشمها را ببندم

و با چشمهایت خاطره بسازم

 

شعری بگو

از ردیف نگاه من و

از قافیه ی شرم آن شانه هایت

می خواهم

 ترجیع بند دستهای تو باشم

 

بخوان

از آن حرفهای نامرئی ات

که تنها بر لبان تو شعر می شود

و تنها با بوسه ی نگاه من چیده می شود

 

شعری بگو

از آن کوچه یاد

از آن پنجره ی مشترک

که گاهی تو تنهائی ات را از آن پرواز می دهی و

گاهی هم من...

 

شعری بگو

شاید...

در سایه ی شعرت آسودم

و سقوط سکوتها را

با جاذبه ی خاطره ، به رویا نشستم.

 

 

/ 8 نظر / 3 بازدید
لیلای...

ترانه‌یی که نخواهم سرود من هرگز خفته‌ست روی لبانم. ترانه‌یی که نخواهم سرود من هرگز. بالای پیچک کرم شب‌تابی بود و ماه نیش می‌زد با نور خود بر آب. چنین شد پس که من دیدم به رویا ترانه‌یی را که نخواهم سرود من هرگز. ترانه‌یی پُر از لب‌ها و راه‌های دوردست، ترانه‌ی ساعات گمشده در سایه‌های تار، ترانه‌ی ستاره‌های زنده بر روز جاودان. لورکا ------------------------------------------ به میهمانی شاعرانه ات که می آنم واژه ها بی جان می شوند و دست و پایشان را گم می کنند سلام جناب باقری گرامی و شاعر! خواستم برایتان سیاه مشقی بالا بلند بنویسم حیفم آمد شعر تان را با حاشیه های کوچکم شلوغ کنم برایتان از شعری که دوست می دارم همراه آوردم. (شاید وقتی دیگر جایی دگر نوشتم)[گل]

پرستو پ

از آن پنجره ی مشترک که گاهی تو تنهائی ات را از آن پرواز می دهی و گاهی هم من... دوست داشتم[گل][دست]

گل یاشیل

و چه آرام و خیال انگیز با حرف هایی نامرئی از پنجره ی واژگان پر هیاهو کنار عطر احساس نگاه به پرواز در آمده در سایه ی شعرت آسودم ....شاعر چه آرامش گرفتم سپاسگزارم گرامی و سلام ودرود فراوان بر شما جناب باقری فرد بزرگوار سپاسگزارم از کوچه باغ احساس و واژگان بسیار زیبا ی سروده ی خوش سخن وخوش مضمونتان سپاسگزارم مرد نیک اندیش زنده باشید و سبز در پناه خدای یاس [گل]

برف زمستانی

شعری بگو من تا ابد قیافیه برایت جور می کنم تا تو زمزمه کنی غزل هایی که از گلوی چشمه می جوشند شعری بگو که گوش هایم در سکوت حرف هایت کر شده اند شعری بگو شعری بگو

پژمان

درود بر دوست همیشگی من شاد باشی و تندرست