7

حالا که دریای من و تو

سر به لاک خویش برده

بیا بر ساحل شانه ها

موج یکدیگر شویم...!

/ 8 نظر / 2 بازدید
پژمان

بیا بر ساحل شانه ها موج یکدیگر شویم...! درود بر رضای عزیزم

لیلای...

موج ها دلتنگی شان را بر تخت ساحل می نویسند افسوس دریا خواندن نمی داند ... لیلای... سلام بر همیشه شاعر و دوست خوبم این دفعه هیچی ندادم بگم (مثل همیشه ) ژرف سرودی به اندازه موجهای دریا وقت برای همراه شدن هست

مهیارسنائی

سلام جناب باقری عزیز. خوب گفته ای تو: حالاکه دریای من وتو سربه لاک خویش برده بیابرساحل شانه ها موج یکدیگرباشیم...! من نیز, چون تو می گویم... سپاس برای اشتراک دلتنگی !![قلب]

لیلای...

سلام شاعر مسدومان کردید ... البته حرف و نظری نبود جیغ بنفشتان صلیب شدن به مجنون ترین بید و کفنهای سفید و خط خطی خودکار آبی و دنیای سیاه آه .... و ... شعر خواندنم شاید خوب نباشد (شاعر نیستم !) اما بوی رنگها را تا مرز جنون دوست دارم . رمز رنگها را بی صدا می خوانم و هیچ هم نمی گویم(گاه هایی طرح پروازی آبی را بر بالهایم می کشم.. ) مواظب خودتان باشید این یک دستور شاعرانه است ! =================

پژمان

بیا ای شعر نبار از سقف ویران تحمل که روز مرگ شاعر ****************** زنده باشی شاعر

فرداد

ايكاش ميشد ؛ در وجد خواندن اين واژگان التيام بخش ؛ فرياد ها كشيد! ..... اما حيف كه مردمان خوابند! .... سلام رضا جان عرض ادب لذت مي برم در محضرت .... سپاس دوست با احساس و پر ذوق من ... [گل][قلب]