ماندالا

کفشهایم را گم کرده ام
در برفهای ملافه
که آرام بر پشتم خوابیده است
پرنده های بالش را نمی توان آرام کرد
می تکانم
پرهایشان را برمی دارند
و از من به ماندالای چشمهایت پر می کشند
این را از صدای تاریکی می فهمم
از سکوت شکست خورده ی پنجره
و آرامش از توفان برگشته ی شب

صبح است
پرنده ها برگشته اند
نمی گردم
هنوز هم کفشهایم را گم کرده ام


/ 0 نظر / 19 بازدید