اعتراف

وقتی جوان تر بودم:

چند شعر پیش تر

چند دوست پیش تر

چند عشق پیش تر

و صادقانه بگویم

چندین هوس پیش تر

ــ باید دنبال نقطه ای برای خویش بودم

نقطه ای که تمام سر سطرها را بلعیده باشد

 

انحصار مای ما در هم شکسته است

اصلن

ما هم فومایی بیش نیست

ــ خوب بودن، سلامتی و شادمانی دروغهای بی ضررند!

 

کامی برای واکنش ها نیست

خنده ها همان قدر ناکامند که گریه ها...!

هیچ صدایم کن درست مثل همه!

اندیشیدن از پا آغاز می شود و راه رفتن از سر

حقیقت و آرامشی جز دروغ نیست

و حماقتی بالاتر از این نیست:

تظاهر به یافتن، فهمیدن :

درکت می کنم ، می فهمم

و حماقتی که من این گفته را حماقت می دانم

 

هر کس در این کاهدان تاریک، دنبال سوزن رویای خویش است

و هر چیز راست ، دروغی بیشرمانه است

برایم گهواره ی گربه ای بسازو حماقتم را تاب بده

می خواهم آخرین روز دنیا را تجربه کنم

و یک دنیای متولد شده با من را به ویرانی بکشم

بیم و امیدهای تمام سالهایم امشب با من است

و نگاهم در این قبرستان

تمام دنیاهای شکار شده  با خاک را چه کوچک می بیند

 

شهوتم را سبک سنگین نکن:

بی علاقه بودنم ، اغراق انکاری بیش نیست

برای تلکه ی عشق در رستوران هوس

آن قدر به آن سر زده ام

که لق می خورد اندیشه ام روی گردن

که می سوزد ، می افتد و دوباره برمی خیزد

 

بهترین آرزوها برای انسانیت در کفه ی دیگر ترازویم مثل هواست

: بزرگ، بی اندازه، بی شکل ولی چیزی کمی سنگین تر از هیچ

رویا سفری است که دایم به زمانها می کنم

به کنار همه ی مردها،زنها، ظالم و مظلومها

و همیشه لباسی از اشتباه از این رویا برای خود بر می دارم

 

سراب من فریب ظالمانه ای است

در نگاه بر قله ی شکوهمند کوهی بر فراز ابرها

نگاهی خوب ولی غمگین، شریر و بدکار

قشنگ ترین چیزها دروغهایند:

مثل دروغی که جهنم را زیباترین بهشت می کند

اما دروغی نیست که بهشت را جهنم کند

 

حسرت به  دل پاشنه هایم ماند تا هم پاشنه ات شود

برای چیزی بی ارزش اما قابل تشکر

طوری که من را تا تو و تو را تا من به هم نزدیک می کند

_ برای گدایی خطی که حصارش شامل دو نفر باشد

و برای... زندانی کردن عشق و کشتنش

 

رفتن همیشه جایز است

فرض کن روزی تمام شاعران اعتصاب کنند

: دنیا چه شادتر می شود

شادیی که در آن معمای پشت چشم هیچ حوایی

تفسیر نمی شود

گِله ها و درد دلها دنبال جایی

بین دردهای دل دیگران نداشته باشند

 

اگر جوان تر بودم:

نادانی ام را بالشم می کردم

دراز می کشیدم آرام

رو به آن که تو می شناسی اش

 تندیس وار و خوابیده به پشت...

 

 

 
 

/ 3 نظر / 22 بازدید
maryami

salam khobi cheghad ziba neveshte bodi kheyli delneshin bod age dos dashtid be manam sar bezanin akhe daram dastan minevisam nazareton komak mikone

لیلای...

رفتن همیشه جایز است فکر کن روزی تمام شاعران اعتصاب کنند : دنیا چه شادتر می شود شادیی که در آن معمای پشت چشم هیچ حوایی تفسیر نمی شود گِله ها و درد دلها دنبال جایی بین دردهای دل دیگران نداشته باشند درود ها شاعر میان این همه ناکامی درکنار خراب خانه ی رویاها خودم را حاشور می زنم======= درز تمام درو پنجرها را با پنبه می بندم کناررویاهای نداشته ام دراز می کشم و به لبخند می زنم به حرفهای بودار مردم...[گل]

برف زمستانی

چند روز پیش با دوست مشترکی تلفنی صحبت می کردم و در همان مکالمه از این سروده جدیدتان اظهار شعف کردم و گفتم انقدر این نوشته را دوست داشتم که جرات نمی کنم برایش کامنتی بگذارم باور کنید الان هم جرات نمی کنم نمی دانم در نوشته هایتان چه هست که اینقدر مرا مجذوب می کند شاید اگر جوان ترم بودم این راز را می توانستم کشف کنم! شاید